تبلیغات
همسفر خسته
جمعه 13 دی 1387

تنهایی

   نوشته شده توسط: حسین افضلی    

هیچگاه از دلم نپرسیدی چقدر تو را دوست دارد...

 

هیچگاه نفهمیدی که این دل دیوانه تنها تو را میخواهد.

 

هیچگاه به چشمان خیسم نگاه نکردی که قطره های اشک را درون آن ببینی و بفهمی

 

چقدر این انتظار برای به تو رسیدن برایم سخت است...

 

میگفتم لحظه ای به چشمانم خیره شو ، اما تو میگفتی نمی توانم!

 

هیچگاه عشق مرا باور نداشتی و نمی دانستی که من از همه عاشقترم ، و بیشتر از

 

همه کس دوستت دارم...

 

کاش می دانستی که این دل دیوانه ام تنها تو را دارد ، کاش لحظه ای مرا باور میکردی

 

و لحظه ای به درد این دل گوش میکردی!

 

نمی دانی درون این دل بی طاقتم چه میگذرد ، نمی فهمی که از تو چه میخواهد ،

 

نمیبینی چقدر شب و روز دلتنگ تو است....

 

و ای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد، ای کاش درون این چشمهای

 

خسته ام قطره های اشک را میدیدی!

 

بگذار لحظه ای این دل عاشقم برای تو دردش را بگوید ! گوش کن ببین چه می گوید و

 

چه میخواهد!

 

این دل عاشقم می گوید هیچگاه رهایش نکن و او تنها تو را میخواهد!